گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب در این دشت زمستانزده بی همه چیز
می دوم برده زهر باد گرو
چشمهایم چو دو کانون شرار
صف بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام
خون ظلمت زهر
کرده چون شعله چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک می خرامی به برم !
آه می ترسم آه
که تو خود را نگری مانده نو مید زهر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی خونخوار منی
پوپکم اهوکم ! چه نشستی غافل !
پس از این دره ژرف
جای خمیازه جادو شده غار سیاه
پشت آن قله پوشیده زبرف
نیست چیزه خبری
و ترا گفتم چیز دگری هست نبود
جز فریب دگری
من از این غفلت معصوم تو ای شعله پاک!!
منشین با من با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده من
چه جنونی چه نیازی چه غمیست ؟
یا نگاه تو که پر از عصمت و ناز
بر من افتد چه عذاب و ستمیست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم .
پوپکم ! آهوکم!
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!
+ نوشته شده توسط رز در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت
14:37 |


