فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که: زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود .
دل را به رنج هجر سپردم
ولی چه سود ؟
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود .
چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست :
این خانه را تمامی پی روی آب بود .
پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مددکاره
دستم اگر گرفت
فریب سراب بود.
+ نوشته شده توسط رز در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت
9:49 |

